این سو

خرید بک لینک

امکانات وب

بیگبنگ، میمونِ داروین یا آدم و حوا و یا هر قصهی دیگری؛ فرقی نمیکند، سر و ته تمام این قصهها را که بزنی به یک چیز میرسی: «درد.»هر چقدر تاریخ را بشکافی و به عقب برگردی، آدمها در هر شمایلی، همواره حفرهای در سینهی خود داشتهاند. حتی آن انسانِ غارنشین که هیچ از قرصهای افسردگی نمیدانست، وقتی در عصری پاییزی که غروب از شرق به غرب کِش میآمد، به احتمال زیاد حس میکرد گلویش خشک شده و دستی دورِ گردنش چنگ انداخته و میخواهد خفهاش کند. آن انسانِ نخستین، دردهایش عمیقتر و جانکاهتر بود: نه زبانی برای سخن گفتن و نه خطی برای نوشتن!حرف زدن و نوشتن، حرف زدن و نوشتن، حرف زدن و نوشتن … تنهایی، آدمها را شکست و «درد»هایشان را اِفشا کردند؛ و ادبیات، چیزی جز افشا کردن نیست. تصور کن، حالِ شاعری را که آنقدر غم به سینهاش چنگ انداخته که خودش را در هیبت سربازی میبیند که در جنگ اسیر شده و حالا همه، حتی دوستان و خانوادهاش او را فراموش کردهاند! غمگینتر از این هم هست: پرندهای که در دام افتاده، اما شکارچی حتی سراغش هم نرفته و پرنده از بالبال زدن مرده. همین تصویرِ دردناک را حزین لاهیجی، چند صد سال پ این سو...

ما را در سایت این سو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 2:25

این چند سطر از نصرت رحمانی عجیب است، واقعاً عجیب است:«وقتی صدای حادثه خوابیدبرسنگ گور من بنویسید:- یک جنگجو كه نجنگیداما، شكست خورد.»وطن، غیرت، ناموس، حریم و نمیدانم هر چیز دیگری آنقدر باید به جانت نشسته باشد که بیواهمه پا میدان بگذاری، بیآنکه لحظهای غریزهی حیات، تو را وسوسه کند. اینجاست که جنگیدن معنا میدهد. اینجاست که هدف از تو آدم دیگری میسازد. آنقدر با هدف، یکی میشوی که بینِ تو و هدف چیز دیگری نیست. درست مثل اینکه، خودت و هدفت انعکاسی از یکدیگر باشید. همین خصلت است که وقتی با مبارزها و چریکها درباره ایدئولوژی حرف میزنی، رگ گردنشان باد میکند و با تمام وجودشان از آرمان و ایمانشان، حرف میزنند. بله، آن سرباز و آن جنگجو، در میدان فقط و فقط در پی هدف و آرمانش میگردد؛ اما نصرت رحمانی در این چند سطر، سکانسی به شدت تراژیک را قاب گرفته: جنگجویی که منفعل، گوشهی میدان جنگ ایستاده و هیچکاری نمیکند و در واپسین لحظههای عمرش دارد وصیت میکند که دقیقاً همین لحظه را روی سنگ قبرش بنویسند. درست همین لحظه، همین اندیشه و همین بیآرمانی به غایت دردناک است: ایستادن، بیآرمان این سو...

ما را در سایت این سو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 2:25

نشست روبهرویم. موهایش ژولیده و پریشان بود. حتی از زیر ماسک هم معلوم بود که ریشهایش را خیلی وقت است نتراشیده. نمیدانم چرا آن لحظه، این چند سطر عباس صفاری توی کلهام شروع به رژه رفتن کرد:«میگویند تو که نیستیتنبل میشومو سمبَل میکنمهر مهمی راکسی نیست به این کلهپوکها بگویدوقتی تو نیستی چه فرق میکندفرقم را از کجا باز کنمو یقهام را تا کجااز فرودگاه که بردارمتخواهی دید ریش سه روزهامسهتیغه است و معطرو خط اطو بازگشته استبه پیراهن و شلوارم.»ذهنم را نظم دادم، گلویم را صاف کردم و گفتم بفرمایید در خدمت شما هستم. هر موکل، یک زندگی است. شروع کرد از اولِ قصه گفتن. از آن روزهای جیک جیکِ مستان! راستش، حوصلهی خردهداستانها را ندارم و ترجیح میدهم آدمها صاف و مستقیم بروند سر اصل مطلب! اما، آن روز، دل به دلش دادم و زل زدم توی چشمهایش و با جانم حرفهایش را شنیدم. غرق در زندگیاش شدم. میدانی روایت آدمها از رابطه، با عینک خودشان عجیب است. یک اول شخص کامل! بدون حضور «او»یی که یک روز، بودنش «ما» بود. اما، کسی که روبهروی من نشسته بود، هنوز در چشمهایش دوستداشتن موج میزد. او، هنوز ما بود. خود این سو...

ما را در سایت این سو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 2:25

صفحه بندی