بیگبنگ، میمونِ داروین یا آدم و حوا و یا هر قصهی دیگری؛ فرقی نمیکند، سر و ته تمام این قصهها را که بزنی به یک چیز میرسی: «درد.»هر چقدر تاریخ را بشکافی و به عقب برگردی، آدمها در هر شمایلی، همواره حفرهای در سینهی خود داشتهاند. حتی آن انسانِ غارنشین که هیچ از قرصهای افسردگی نمیدانست، وقتی در عصری پاییزی که غروب از شرق به غرب کِش میآمد، به احتمال زیاد حس میکرد گلویش خشک شده و دستی دورِ گردنش چنگ انداخته و میخواهد خفهاش کند. آن انسانِ نخستین، دردهایش عمیقتر و جانکاهتر بود: نه زبانی برای سخن گفتن و نه خطی برای نوشتن!حرف زدن و نوشتن، حرف زدن و نوشتن، حرف زدن و نوشتن … تنهایی، آدمها را شکست و «درد»هایشان را اِفشا کردند؛ و ادبیات، چیزی جز افشا کردن نیست. تصور کن، حالِ شاعری را که آنقدر غم به سینهاش چنگ انداخته که خودش را در هیبت سربازی میبیند که در جنگ اسیر شده و حالا همه، حتی دوستان و خانوادهاش او را فراموش کردهاند! غمگینتر از این هم هست: پرندهای که در دام افتاده، اما شکارچی حتی سراغش هم نرفته و پرنده از بالبال زدن مرده. همین تصویرِ دردناک را حزین لاهیجی، چند صد سال پ این سو...
ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 2:25